تبليغاتX
یک روز اردیبهشتی...
واسه جبران شکستن یه دل........قد کهکشون پشیمونی کمه
+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
تو يه بيابون وسيع و سوت و كور، يه درخت پير و كهنه زندگي مي كرد. طفلك سالهاي سال بود كه همسايه اي نداشت، تقريبآ از زمانيكه به دنيا اومده بود جز كوير پر از تَرَك و بيابون بي آب وعلف و ابرهاي بالا سرش كه با يه باد اونو ترك مي كرند، چيزي نديده بود. تك درخت تنها تمام طول عمر تنها بود، نه حرفي ، نه كلامي و نه درد دلي كه كه اونو از تنهايي و دل مردگي رها كنه و نه.......و نه عشقي كه به زندگيش معني بده.
تا اينكه روزي باد وحشتناكي وزيدن گرفت، آسمون پر بود ازابرهاي تيره و تار، طوفان چند برگ باقي مونده درخت روهم به زمين انداخت، بارون شروع به باريدن كرد بارون كه نه، از آسمون سيل ميومد!
هجوم وحشي باد و بارون شاخه هاي درخت رو اين طرف و اون طرف مي كشوند و درخت بي اراده از خودش دفاع مي كرد، همينطور كه طوفان بي رحم  سعي مي كرد تنه تنومند درخت رو از جا بكَنه، درخت روي يكي از شاخه هاش احساس لطيفي و لمس كرد، اين احساس  با راه رفتن باد و خزيدن قطره هاي بارون روي شاخه هاش خيلي خيلي فرق داشت، اين اولين بار بود كه احساسي چنين داشت.
كبوتري پريشون قدمهاش و روي شاخه تندتر و تندتر برداشت تا بتونه خودشو جاي امني برسونه، درخت غافلگير شده بود آخه اين اولين بار بود كه يه كبوتر مي ديد، حالا كسي وجود داشت كه درخت مراقبسش باشه وبا تمام وجود اين كار و مي كرد، شاخه هاش و طوري حركت داد كه بالهاي خيس كبوتر زير اونها احساس آرامش كنه  اين اولين بار بود كه احساس آرامش و امنيت و به كسي هديه مي داد. كبوتر بالهاش و روي يكي از شاخه ها باز كرد و سرش و آروم گذاشت روي تنها برگ باقي مونده روي درخت ، نفس عميقي كشيد و چشماشو بست ، درخت هم با يكي از شاخه هاي نازك و جوونش صورت خسته و بارون زده كبوتر رو نوازش داد، اين اولين بار بود كه درخت كسي و نوازش مي كرد.
درخت تنها پس از صد سال زندگي يواش يواش داشت طعم لذت و مي چشيد اين اولين بار بود كه از چيزي لذت مي برد، آروم به چشماي بسته و پرهاي خسته كبوتر نگاه كرد و پيش خودش گفت: خداي من! زندگي چقدر زيباست ...اين اولين بار بود كه زندگي براش معني تازه پيدا كرده بود .
بارون شديد جاي خودشو با نم نم زيبا و لطيف عوض كرد و طوفان به يه نسيم آرامش بخش تبديل شد، خورشيد هم يواش يواش از پشت ابر بيرون اومد و رنگين كمون از افق تا افق آسمون كوير پل زد.
پرنده كه از وحشت بارون و باد به درخت پير پناه آورده بود، چشماشو باز كرد، پرهاشو تكوند، دورو برش و نگاه كرد، از درخت تشكر كرد و به آسمون پر كشيد....
با رفتن كبوتر درخت از تعجب خشكش زد! يه قطره شبنم از روي تنها برگ درخت روي زمين غم گرفته كويرافتاد، خورشيد داشت يواش يواش آسمون و ترك ميكرد، عجب غروب دلگيريه اين غروب جدايي.....
افسوس كه عمر عاشق بودن درخت به اندازه عمر بارون كوتاه بود خيلي كوتاه...
از اون به بعد تنها آرزوي درخت فقط و فقط ديدن دوباره كبوتر بود، به خودش قول داده بود اين بار قبل از اينكه از دستش بده براي اولين بار بهش بگه كه چقدر دوستش داره...
+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
دیشب برای پیدا کردن جواب سوالی که مدتها ذهنم و به خودش مشغول کرده بود، به سراغ اینترنت اومدم. سرچیدمو سرچیدمو سرچیدم تا جایی به نام مرکز تقویم ( وابسته به موسسه ژئو فیزیک دانشگاه تهران) و پیدا کردم، باهاشون تماس گرفتم و سوالم و پرسیدم، یه سوال که چه عرض کنم....حدود نیم ساعت داشتم پشت هم سوال میپرسیدم! و جالب اینجاست که به تمام سوالات من با دقت، صبر و حوصله والبته بسیار جامع و کامل پاسخ داده شد، سوالات من در مورد وضعیت حلول ماه در ماه مبارک رمضان و سرنوشت ماه های دیگهء سال و کلآ گردش ماه بود که علاوه بر اینکه پاسخش و گرفتم کلّی اطلاعات مفید دیگه در اختیارم قرار داده شد، خیلی خیلی خوشحال شدم که مراکزی وجود داره که به سوالات ما جووونا به این خوبی پاسخ میده و البته متآسف شدم ازاینکه چرا روی این مراکز تبلیغ نمیشه! 

خلاصه اگه هر سوالی راجع به نجوم و تقویم تاریخ (حتی راجع به روزهای سالها سالها پیش دارید)  به اینجا مراجعه کنید:

http://geophysics.ut.ac.ir/Fa/Moarefi/Tamas.asp

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
این چند روز که روزه بودم اغلب حالت سرما خورده داشتم، آبریزش بینی، عطسه، سردرد، خارش شدید گلو و بینی و بدتر از همه اینکه از درون داغ گرفته بودم (یه چیزی مثل تب خفیف) . قرص سرما خوردگی و آنتی هیستامین و هیدروکسی زین هم جواب نمیداد تااینکه دیشب......به سرم زد یه لیوان چایی بخورم آخه تو این چند روز ناخواسته چای نخورده بودم خلاصه یه لیوان چایی نسبتآ پر رنگ تیار کردم و زدم به بدن. شاید باورتون نشه، اثر تلقین بود یا نه خیلی بهتر شدم، با خوردن چای دوم خوب خوب خوب شدم جوونم واستون بگه که من دیشب فهمیدم که سرما نخوردم بلکه اون علائم بخاطر نخوردن چای بوده (میدونید که چای به خاطر داشتن کافئین میتونه چیزی مثل اعتیاد به وجود بیاره) آره قربونش من به چای معتاد شدم و این سه روز داشتم خماری میکشیدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
هم زماني مهر و برکت بر شما مبارک... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 

سلام

من برگشتم، امروز روزه بودم ولی عملآ هیچ کاری نتونستم بکنم خیلی خیلی بی حال بودم، بگذریم.....

دیشب که داشتم فیلم _اولین شب آرامش_ و می دیدم پیش خودم فکر کردم این فیلم هم کم مضخرف نیستا...! بر خلاف دو سه قسمت اول که به نظرم خیلی جذاب و دیدنی بودالآن پرِ اشتباهات کارگردانیه، از مسخرگی زده رو دست نرگس ، طبق معمول فیلمهای ایرانی هم خانمها همیشه تو بدترین شرایط حامله میشن! یکی شوهرش میمیره حامله میشه، یکی شوهرش میره سفر می فهمه حاملست، یکی شوهرش تا میره زندان حامله میشه و... خلاصه همیشه یکی حاملست که نه خودش خبر داره، نه شوهرش پیششه

بدترین معضل این فیلمها غیر طبیعی بودنشونه، شوهر طرف میمیره خانمش بدون داد و فریاد کردن، آروم گریه میکنه! آدما مثل آب خوردن دستور قتل کسی و میدن که بزرگش کردن، همه یه راز برای گفتن دارن که همه ازش خبر دارن! و....

گفتم فیلم نرگس یاد چند تا مطلب افتادم: درسته که این فیلم هم بعضی وقتها واقعآ مسخره بودو به نظر قسمت آخر فیلم دست کاری شده بود! اما به نظرم چند تا ویژگی  داشت که این فیلم رو دیدنی کرده بود:

1_ حرفه ای بازی کردن شخصیتهای اصلی داستان.

2_ حرکت دوربین و نوع فیلم برداری.

3_ جذاب جلوه دادن صحنه های حسّاس و هیجانی مثل جایی که مادر نرگس مُرد، وقتی شوکت از ماجرای ازدواج پنهانی پی بردو دنبال بهروز به خونه نرگس اومد، وقتی شوکت از بیماری دختر عمو پی بردو...

4_ موسیقی متن فوق العاده.

5_ زیبا بودن برخی از دیالوگهایی که بین شخصیت های اصلی ردّوبدل می شد

6_هر شبی بودن سریال.

7_ ....و مهمترین: فوت پوپک گلدره!

 

میگم منم یه پا منتقدما نه؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 

سلام، بعد از مدتي غيبت دوباره برگشتم

جاتون خالي هفته پيش خيلي هفته دلپذيري بود...

اولآ كنسرت رضا صادقي علي رغم شلوغي، بي نظمي، هرج و مرج  و خستگي خواننده( كه از چهره و صداش ميشد فهميد)، خيلي خيلي خوش گذشت

ثانيآ سيزدهم، تولد مامان جونم بود كه من متاسفانه فراموش كردم براش پيام تبريك بذارم ( من فرزند نا خلفي هستم)

ثالثآ بخاطر ايام شعبانيه دو تا مولودي توپ رفتيم ، جاتون خيلي خيلي خالي بود، فقط خدا رحم كرد من نتركيدم!( يكي نبود بگه: كاه از خودت نيست، كاهدون كه از خودته!)

رابعآ قسمت شد جمعه رفتيم بستني اكبر مشتي ،مشتي بودااااااااا، حتمآ يه سر بزنيد

خامسآ يكي از آرزوهاي كوچولو موچولوم بر آورده شد، بعد از سالها تونستم ۱۵ شعبان پشت پنجره اطاقمو ريسه بكشم، هر سال همون روز يادم مي افتاد كه دوست داشتم اين كار و بكنم! اما امسال به همّت يكي از دوستام زود تر به فكر افتادم، درسته كه خيلي ناشي گرانه اين كارو كردم ، اما خب...تجربه اول بود ديگه، گير نَََدين

سادسآ وسابعآ و ثامنآ و تاسعآ و عاشرآ هم نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
خيلي جالبه، سر بزن

http://www.zanan.co.ir/life/000394.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 

به جاي اينكه بيانديشم و شك كنم، حس كردم و ايمان آوردم !

 

بزرگ كردن لحظه هاي نه چندان شاد با نوشتن جمله هاي نه چندان اميد بخش، ذوق خواندن را كور ميكند و شوق نوشتن را ميكاهد. اما افسوس كه گاهي فقط بايد نوشت تا فراموش نكرد. گريستن تسكين روح است و نوشتن تسلّاي خاطر...

پس مينويسم اگر گريه مجالم دهد...

مينويسم از عشق، از آغاز تا پايان، از آنجا كه نفهميدم چه شد و چه شد! از روزهاي پر از شادي، نور، آواز، دلتنگي هاي عاشقانه تا لحظات پر از پوچي، اشك، دلواپسي، حسرت و...

 

از داستان تكراري و غم انگيز رفتن و رفتن و رفتن.....

 

مينويسم از قطره هايي كه بر سر هيچ روي گونه هايم غلطيدند تا لحظاتي كه خانه ام روي ابرها بود! خانه كه نه، قصر افسانه اي  كه پيش از اين فقط چند بار در خواب ديده بودم، اما افسوس كه زندگي افسانه اي، فقط افسانه زودگذر زندگي من بود…

 

مينوسيم از طعم شيرين ذوب شدن در نگاه ، تا احساس حسرت يك نگاه !

از يقين براي ماندن ، تا ترديد براي رفتن !

از نعشگي دلبستن ، تا خماري دل بريدن !

از تلاش براي بهبود ، تا انتظار يك ركود !

از جبروت ايمان ، تا حقارت اكفار !

 

و…از طعم گَس (( خدا نگهدار )) ، تا مزه مَلَس (( بمان كه دوستت دارم)).

 

مينويسم از اكنون، از خودم، از تو، از ما…

مينويسم از كهن ترين و اعجاب انگيز ترين داستان دنيا : ماندن بر سر دو راهي عقل و عشق……

از تصميم : بزرگترين اشتباه بشريت !

و….

 

مينويسم از سؤال هميشه بي پاسخ : بودن يا نبودن؟!، مساله اين است ، مساله واقعآ همين است، همين…

                                                                                               

                     

                                                       برگرفته از : طعم گَس زندكي

                                                       نوشته خودم

                                                       ظهر دلگير جمعه اي شهريوري

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
بذارکه خوب نگات کنم تورهسپار غربتی         میخوای بری به شهر نوراما تو راه ظلمتی

اونجا به اوج قله ها به آرزو نمی رسی            یه آدم غریبه ای تو شهر سرد بی کسی !

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 

من نیاز دارم همسری داشته باشم که اگر برایش میمیرم، برایم تب نکند، بداند (فقط بداند) که چند بار به خاطرش مُردم........

دلم گرفته......خیلی زیاد......قدّ یه کوه......قدّ یه دشت.......شاید به وسعت کشورم.....شاید به وسعت دنیا......شاید به اندازه ترس از مرگ! 

 دلم گرفته، خیلی زیاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 

دستم بوي گل ميداد ، مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند ولي هيچ کسي فکر نکرد شايد گلي کاشته باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 

از اونجایی که زمین گرده ، هر کی هر کاری بکنه، به خودش برمیگرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
وقتي به دنيا مياي تو گوشت اذان ميخونن و وقتي ميميري برات نماز . زندگي خيلي کوتاه فاصله اذان تا نماز
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 

چند روز پیش داشتم دفترچه خاطراتم و می خوندم ، دیدم منم بین سالهای 81 تا 83 روزا و شبای کابوس واری و پشت سر گذاشتما!!! 

 

دو سه تا نکته به ذهنم رسید گفتم اینجا بنویسم:

اول اینکه خداروشکر میکنم که اون روزا رفتن و آرزو میکنم دیگه برنگردن.

دوم اینکه من با توکل به خدا و یه کم صبرو مقاومت واراده و توجه خانواده، مشکلات وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم، خیلی بده که الآن گاهی کوچکترین مسائل صبر و تحمل رو از من دور میکنه، باید بیشتر دقت کنم. یادمون باشه ما آدما خیلی خیلی مقاوم تر، صبورتر، با اراده ترو محکم تر از اونی هستیم که خودمون فکر میکنیم، فقط کافیه این و به خودمون یادآوری کنیم و البته یه نگاهی به دفترچه خاطراتمون بندازیم

 سوم اینکه جایی از دفترچه خاطراتم نوشته بودم : "تو باید تمرین تقویت اراده کنی، تنها چیزی که تورو نجات میده، تقویت اراده ست" واقعآ همینطور بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 

خوابم یا بیدارم تو با منی با من

همراه وهمسایه نزدیکترازپیرهن

باور کنم یا نه هـُرم نفسهاتو     

ایثارتن سوزت نجیب دستاتو             

خوابم یا بیدارم لمس تنت خواب نیست

این روشنی ازتوست بگوازآفتاب نیست

بگو که بیدارم بگو که رؤیا نیست

بگوکه بعدازاین جدایی با ما نیست

اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم

بذارآفتاب شم و توخواب ازتوچشم توبتابم

بذاراون پرنده باشم که باتن زخمی اسیره

عاشقِ مرگِ که شاید توی دست تو بمیره

خوابم یا بیدارم ای اومده ازخواب

آغوشت و واکن قلب من و دریاب

برای خواب من ای بهترین تعبیر

با من مدارا کن ای عشق دامنگیر

من بی تواندوهِ سرد زمستونم

پرنده ای زخمی اسیر بارونم

ای مثل من عاشق، همتای من محجوب

بمون بمون با من ای بهترین ای خوب.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
نمی دونم چند روز پیش مراسم تجلیل از استاد جلیل شهناز رو دیدید یا نه؟ درسته که متاسفانه تلویزیون خیلی کوتاه مراسم و نشون داد، اما به نظر با شکوه اومد. صحنه ای که استاد شجریان بعد از خوندن آواز دست استاد  شهناز رو بوسید هم زیبا بود... اما استاد شهناز بسیار پیر و شکسته شده بودند،  خب درسته سنّی ازشون گذشته اما به نسبت  ۶ــ۷ ماه پیش واقعآ تصویرشون نگران کننده بود، امیدوارم خدا بهشون سلامتی بده، حیفه اگه خدایی نکرده.......واقعا حیف میشه!
+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
   ای که بوی باران شکفته در هوایت                    

   یاد از آن بهاران که شدخزان به پایت

   شد  خزان به پایت بهار  باور  من                     

   سایه بان مهرت نمانده بر سر من

   جز غمت ندارم به حال دل گواهی                   

   ای که نور چشمت در این شب سیاهی

   چشم من به راهت همیشه تا بیایی               

   باغ من ، بهارم ، بهشت من کجایی ؟

  جان من کجایی کجایی که بی تو دل شکسته ام  

  سر به زانوی غم نهاده ام  به گوشه ای نشسته ام

  آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا

  مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا

  ای گل آشنا، بی قرارم بیا، وای از این غم جدایی......

   این شعر زیبای اصفهانی و تقدیم می کنم به: مامان بزرگ،دایی و خاله عزیزم

                                                              همچنین تقدیم به آقای فرج الله. ا .

                                                             که سالهاست از آنها دوریم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
امروز وقتی اومدم سرکار یه خبر تاسف بار شنیدم:

سدّ سيوند در استان فارس در حال آبگيريه و احتمال داره پاسارگاد ( مقبره كوروش كبير) به زير آب بره، واقعا غم انگيزه و البته نشستن و نظاره كردن ما هم كم از جنايت نيست! درسته كه به قول جناب آقاي فردوسي : بناهاي آباد گردد خراب.....اما آيا اين درسته كه جزئي از نماد تاريخ، تمدن و فرهنگ يك كشور به اين راحتي تخريب بشه؟! تعجب من از اينجاست: در عصر علم و تكنولوژي و پيشرفت كه ما آدما زمين كرات ديگه رو به مزايده مي ذاريم، راهي وجود نداره تا از غرق شدن يه مقبره جلوگيري كنه؟!

اما اين خبر من و ياد يه موضوع ديگه هم انداخت:

اينكه كشورهايي مثل تركيه، پرتغال، يونان و چند كشور ديگه، سال به سال رشد ناخالص مليشون بالا تر و بالا تر ميره كه البته يكي از مهمترين راهاش جذب توريست از طريق همين آثار باستانيه، متاسفانه كشور ما مثل كشورهاي ديگه جهان سومي ، به اقتصاد تك محصولي بسنده كرده و هنوز نتونسته اونطور كه بايد از چيزهايي كه داره در جهت پيشرفت كشورش استفاده كنه. يادمه چند ساله پيش يه دوستي مي گفت:" آثار باستاني موجود در تركيه و يونان و پرتغال و مصر ... قابل مقايسه با مورد مشابه در ايران نيست " درسته كه من همون موقع جواب اين دوست عزيز و دادم، اما جا داره يك بار ديگه بگم: ميزان توجه و هزينه اي هم كه كشورهايي مثل تركيه و...مي كنند قابل مقايسه با ايران نيست!

و در آخر: تك تك ما به عنوان يك ايراني موظفيم وارث بر حق ميراث عظيم اين مرزو بوم باشيم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
 

وقتي اين روزا و شبا ميان و ميرن همش فكر مي‌كنم آخرش كه چي؟ بهم مي‌گن: تو نهيليستي. مي‌گم انسانيت رو دوست دارم مي‌گن تو يه اومانيستي. مي‌گم دنيا از كجا به وجود اومده؟ مي‌گن تو يه اگزيستانسياليستي. مي‌گم: اگه همه به يه اندازه پول داشته باشن چي ميشه؟ مي‌گن: تو سوسياليستي. مي‌گم: به ايروني بودنم افتخار مي‌كنم. مي‌گن: ناسيوناليستي. مي‌گم: كاش مي‌شد روح در جسم باقي بمونه، مي‌گن تو يك بودائيستي. مي‌گم: كاش مي‌شد هرچي مي‌خوام بپوشم، هرچي مي‌خوام بگم. مي‌گن: تو ليبراليستي. مي‌گم: گاهي مي‌خوام بزنم به سيم آخر. مي‌گن: تو آنارشيستي. مي‌گم: اگه سرمايه يه كاري رو داشتم. مي‌گن: مگه تو امپرياليستي؟ مي‌گم: دوست دارم عاشقانه زندگي كنم. مي‌گن: تو ديوانه‌اي!

براي ديوانه بودن بايد به كجا پناه ببرم؟

يه گاو وقتي علفشو نشخوار ميكنه و دم تكون ميده كه مگساي روي باسنشو بپرونه فقط به يه چيز فكر مي‌كنه: به گاو بودن و درست گاو بودن!

                                                                                          منبع:clay man

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
چه اسفندها سوزانده ام من....برای تو ای روز اردیبهشتی....

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
جاتون خالي ديروز توچال خيلي خوش گذشت،اما من آخر نفهميدم بام تهران توچاله يا بلندترين منطقه پارك جنگلي لويزان؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
پريروز به مامانم گفتم: مامان جارو نمي كني؟ سوسك ريز ديدم تو خونه...مامانم گفت: آره بايد جارو كنم ، اطاقا یه كم كثيف شده...

منظورم از گفتن اين داستان كوتاه و بي سروته اين بود: من به عنوان یه دختر ۲۱ ساله واقعا خجالت نكشيدم گفتم مامان پاشو جارو كن؟ اونم به مادري كه خونش هميشه مثل دسته گل بوده،  مطمئنم اگه من جاي مامانم بودم به دخترم اين جواب و ميدادم: پاشو خودت جارو كن يا ميگفتم: خجالتم خوب چيزيه، ۵شنبه بعداز ظهر هم نمي ذاري استراحت كنيم؟! .......اما مامانم طبق معمول با لحن مهربونش گفت: راست ميگي حتما اين كارو ميكنم.

مامان گل و مهربونم اين اولين بار نيست كه اين همه جلوي مهربونيات كم آوردم، دوستت دارم، هميشه مراقبم باش

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 

درست یادم نیست از کی اینقدر عاشقش شدم...فکر مي کنم از دوران راهنمایی یا شاید پنجم دبستان بود ،من خیلی خیلی خیلی دوسش دارم اینقدر که نسبت بهش تعصب عجیبی دارم شاید به اندازه عشق مادر به فرزندش، ميدونم عجيبه اما من به اون به چشم يه ساز نگاه نمي كنم  ، در اون روح، عشق، حيا،عبادت و خلاصه همه چيزو ميبينم، اما چرا....من باهاش خيلي بد رفتار كردم، فكر كنم (نه مطمئنم) باهام قهر كرده،اين و از صداش مي فهمم تار اي عشق دوران كودكيم! با من آشتي كن

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
به كسي عشق بورز كه لايق عشق باشد نه تشنه عشق، زيرا تشنه روزي سيراب مي شود .......ويكتور هوگو
+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
سلام

اين اولين وبلاگ خصوصي منه،‌ورود خودم و به جامعه عظيم بلاگرها تبريك مي ‌‌گم و اميدوارم بتونم مطالبي بنويسم كه حداقل قابل خوندن باشه!

راستش و بخوايد من كلا رابطه خوبي با وبلاگ و وبلاگ نويسي نداشتم، اما یه جرقه باعث شد تا منم مثل خيلياي ديگه سنت نوشتن روي كاغذو با وبلاگ نويسي تعويض كنم ، چون اينجوري شايد بجز خودم خواننده ديگه اي پيدا بشه كه مطالبم و بخونه ، بالاخره علم همه جوره پيشرفت كرده ديگه ...منم هرچي سعي كردم سنت هارو حفظ كنم نشد كه نشد!!!

البته اينم بگما :‌ رو كاغذ نوشتن بشرطي كه مخاطب نوشته ها فقط و فقط خود آدم باشه، یه صفاي ديگه اي داره

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت   توسط فاطمه خانم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
فاطمه : عاشق رنگ صورتي، دلمه برگ موو خورش بادمجون، موسيقي سنتي، تفريح و گردش، كمك كردن، گريه كردن، تو بعضي چيزا تجملات و......
حساس، زودرنج، مهربون، دست و دل باز،روشنفكر،بازيگوش،يه كم تنبل، باحال اما متين ، زيادي فكر مي كنم(خود درگير)و......
اين وبلاگ حرفاي دل منه، همين و همين و همين.

نوشته های پیشین
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
زنذگي زيباست...
دروازه هاي بهشت(وبلاگ ندا که میخوام سر به تنش نباشه)
كاردنيا خنده داره...كار دنيا وارونست (وبلاگ آقادايي بنده!)
clay man (يه نويسنده حرفه اي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM